می خندیدم

تا اونجایی که یادم میاد می خندیدم. به همه چیز و همه کس، اونم در اکثر موارد الکی. و خندیدم به اون سربازی که بهمون گفت قدر این رفاقتاتونو بدونید. تو دلم بهش خندیدم.ولی این چرخ دنده های سرد و خشک زمان لعنتی بود که همه چیز رو عوض کرد. انگار گذر زمان همه چیزو برعکس میکنه ولی فقط یک بار برای همیشه. وهنوز هم می خندم به این همه مسخرگی و نامردی. شاید بازم دارم الکی میخندم.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 2:25 توسط مهدی
|
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند