حب المهدی
بنگر به دل خسته و زار وبیقرارم کز مهر تو گشت عاقبت جنون جانم
بنگر به لبان خسته و برق نگاهم تامهر تو در دلم فزون شود نگارم
هرجاکه نشینم از برایت ز سرایم تا کوچه گهت رها کنم فکر ونگاهم
هر صبح به امید تماشای نگاهت تا عرش روم بلکه ببینم رخ ماهت
هر لحظه به یاد لحظه زر ظهورت من شعله کشم به جان عالم از نبودت
عاشق شدم و خبر ندارم از مکانت مهدی تو به اذن حق بیا بس است فراقت

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند